تبليغاتX
دانشجویان خمینی شهری دانشگاه اصفهان

یک دو سه خاموش
ارسال در تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 توسط مهندس شاهین

اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل هجری شمسی اطاق بود و یک لامپ که وسط آن آویزان بود و سیم کشی روی کار و کرسی وسط اطاق، هر وقت که زیر کرسی می لمیدی، یکی از تفریحات تعقیب سیم برق بود که از لامپ به تقسیم و از تقسیم به کلید و پریزی که کنار آن قرار داشت ختم می شد و دوباره برگشت از همان مسیر تا به لامپ سیم کشی به همین سادگل و برملا بود این لامپ کم نور که روشنایی آن دچار نوسان بود و کم و زیاد می شد انگار گوشه ای از تاریخ شهر است و خاطراتی با خود دارد برق در اوایل حضورش در شهرستان که خود تاریخی خواندنی دارد خود سر و خود رأی بود گاه یک شب در میان سر به منازل می زد گاه هفته ای چند روز و بعد هم که هر شب از ابتدای تاریکی روشن می شد و نور کم خود را در فضای اطاق های قدیمی پراکنده می کرد رفیق نیمه راه بود.

صحبت از اطاق های قدیمی شد، اطاق هایی که طاقچه و طاقچه بلند داشتند و پنجره های گرد و دایره ای با شیشه های رنگی و دربی چوبی دو لنگه با چفت و ریزه اما شیشه خور که مستقیم به حیثاط خانه باز می شد. معمولاً پرده ای جلوی درب آویزان بود که روی آنها نقش و نگارهای جالبی بود از جمله عکس آهو که آدم ساعت ها به آنها مشغول می شد، کرسی وسط اطاق در فصل سرد قرار می گرفت و لحافی بزرگ روی آن پهن می شد و سفره ای معمولاً قلم کاری و تولید همین محلات خودمان مانند فروشان بود و از چین و ماچین نبود و چه نقش و نگاری داشت و چه ماهران ه از شعر و ادب و نقوش معنوی روی آن بهره برده شده بود و فرهنگ و دین و هنر خودر ار زمینه ساز آرامش روحی مردمان می گردد، یکی از اشعار این سفره های قلمکاری که خواندن آن کمی سخت بود چنین بود

در کف شیر، نر، خون خواره ای      غیر از تسلیم و رضا کو چاره ای

یکی از عناصر این اطاقه ها گنجه بود که مخزن درب دار کوچکی بود که کشمش و بادام و نخودچی و قند و چای و برنج و حبوبات در آن نگه داری می شد و البته اغلب قفلی بر آن بجز گنجه که درب کوچکی داشت درب بزرگی هم در یک سمت اطاق وجود داشت که به اطاق دیگری وارد می شد که صندوقخانه نامیده می شد و محل رختخواب و لحاف کرسی و پتوها و صندوقچه های چوبی پر نقش و نگار مکعب مستطیلی با در ب خمیده و چفت و ریزه و قفلی بر آن که هر بیننده ای را کنجکاو می کرد بفهمد در آن چه چیزی قرار دارد و معمولاً ایام عید درب آنها باز می شد و لباس ها و پارچه های آن تکانی داده می شد و به جای خود برگردانده می شد.

در گوشه این اطاقهای قدیمی سماوری نفتی یا ذغالی قرار داشت که زیر آن سینی و جلوی آن جام پاسماوری و کنار آن تنگی آب قرار داشت چند استکان و نعلبکی که عکس های مردمی با سبیل ها و لباس و کلاه خاصی روی نعلبکی های آن نقش بسته بود می گفتند شاه عباس است چایی ها مارک نداشتند و می گفتند لاهیجانی است، قندها تو سفره قند قرار داشت که پارچه ای معمولا سفید رنگ که از اطراف آن نخی عبور کرده بود و می توانست سفره را جمع کند و قند شکن و قیچی و شب های بلند زمستان و شکستن قند، هر استکان و نعلبکی داخل یک سینی کوچک که «سینی چی» خوانده می شد قرار می گرفت، گاه استکانها داخل یک استوانه فلزی دسته دار قرار می گرفت.

گوشه حیاط چاه آب قرار داشت و چرخ چاهی بر آن طنابی به آن وصل بود و در انتهای طناب سطلی که همان «دلو» باشد و مردم آن را دول تلفظ می کردند که کار این مجموعه کشیدن آب از چاه بود که البته اعضای خانواده انجام آن را به یکدیگر محول می کردندو یک صدای آشنا در آن زمان ها در خانه های همین صدای افتادن دلو توی چاه و صدای خاص چرخ چاه بود معمولا کنار چاه حوض یا دستکی هم قرار داشت و پایین آن سنگ آبی که کار سنگ تراش های محلی بود.

آب را که از چاه می کشیدی همیشه شفاف و تمیز نبود و گاه ران و کله پاچه مور و ملخ و سوسک روی آب دلو خودنمایی می کرد.

برگردیم به برق خودسر که با نور خود هر وقت دلشان می خواست فضای اطاق را روشن می کردند یکی از جالبترین خاطره ها مربوط به همین روشنایی می شود که منبع آن موتور برقی بود که در محلی که فعلا مخابرات امام شمالی است قرار دشات با استخر بزرگی از آب جلوی آن. در ساعت خاصی از شب این موتور برق بایستی خاموش می شد و روشنایی دیگر در کار نبود، پس لامپ خود رأی دوباره با فاصله کمی خاموش و روشن می شد که اخطار بدهد که می دارم می روم و دفعه سوم خاموش می گردید. انگار که می گفت، یک، دو، سه، خاموش و آنگاه بایستی لحاف کرسی را روی خود بکشی و به خواب بروی و اگر تسلیم خواب نمی شدی «لامپا» را باید روشن می کردی که چراغ نفتی برای روشنایی با شیشه ای استوانه ای که قطر بالا و پایین آن فرق می کرد و پایه ای داشت که مخزن نفت و فتیله روی آن تعبیه شده بود وای به حال کسی که مشق خود را ننوشته بود و باید پای این چراغ مشق می نوشت.



جشنواره حجاب
ارسال در تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 توسط محمد حاجیان

کانون فرهنگی هنری مسجد الزهرا خمینی شهر برگزار می کند:



اولین کرسی ازاد اندیشی (موضوع حجاب)
ارسال در تاريخ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 توسط جواد عابدی
سلام ...!

چندی است که در رسانه ها و بخصوص دانشگاه موضوع برگزاری کرسی های ازاد اندیشی در قالب های مختلف مطرح شده است.یکی از این روش های برگزاری هم می تواند همین فضا باشد.

بر ان شدیم که این کرسی ها را با موضوعات متفاوت با فاصله زمانی مناسب برگزار کنیم .

امیدوارم مورد استقبال واقع شود.

البته قبلش لازم است چند مورد را متذکر شوم.

۱)لطفا احترام افراد حفظ شود و استفاده از الفاظ نامناسب دوری شود.

۲)لینک نظرات باز می باشد و بدون تأیید نمایش داده می شود! ولی در صورت مشاهده مورد بالا نظر داده شده بطور کامل حذف می شود.

شروع:

 اولین کرسی را با موضوع حجاب شروع می کنیم.

ایا حجاب باید اجباری باشد؟

ایا حجاب محدویت است؟

ایا موافقید یا نه؟ 

ایا...

نظر خود را مطرح کنید و با دلیل و منطق نظر خود را به دیگران اثبات کنید.

کتاب- شعر- داستان و ... هر چه در مورد این موضوع می دانید در نظرات مطرح نمایید.

***امید است که کرسی خوبی بشود***

 

 


برچسب‌ها: کرسی ازاد اندیشی, حجاب, میزگرد مجازی

مناجات دانشجویی
ارسال در تاريخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 توسط بهنوش کوچکی

مناجات دانشجویی

الهی سوگند به بلندی درخت چنار و به ترشی رب انار،ترحمی بنما براین بنده بی بخار بی کاروبی عار که دمارش را برآورده روزگار.

ای خالق دانشگاه و ای به وجود آورنده ی فرمول های حساب و هندسه،ای خدای عزیزم بیزارم از این نیمکت و میز و صندلی،دانشجویی سحرخیزم که هر روز صبح زودساعت10 از خواب برمیخیزم و روزهای شنبه تا چهارشنبه اغلب از دانشگاه می گریزم که من انسانی نحیفم و در کلاس درس بسیار ضعیفم اگر چه نزد استاد و دانشجویان خیلی خوار و خفیفم ولی خارج از دانشگاه به هر کاری حریفم  و...

ای خالق شهرستان های اصفهان و کرمان و یزد و رشت نمره تربیت مرا داده اند هشت دیگر به چه امیدی می توان سر کلاس درس نشست؟آنجا که استادهم نمی کند گذشت چه کنم اگر سرنگذارم به کوه و به دشت؟

الهی میدانی که من کیستم هرچند که دانشجویی فعال و درس خوان نیستم ولی چقدر عاشق نمره ی بیستم!؟

پروردگارا سال گذشته هنگام امتحان خواستم تقلب کنم استاد از راه رسید رنگ از رخسارم پرید برگه ی امتحانیم را گرفت و کشید و آن را از هم درید و چنان کشیده ای به صورتم کشید که برق سه فاز از چشمم پرید و صدایش را مادرم در خانه شنید.

ای خالق استاد و ای سازنده ی مدادو خط کش آنچنان هدایتم کن تا این معنی را بدانم که اگر استاد خودش درس را میداند پس چرا میپرسد؟ و اگر نمیداند چرا از دیگران وآنها که میدانند نمیپرسد؟

ای آفریدگار خودکاربیک سوگند به کتاب های فیزیک و شیمی و فرمول اسیداتانوئیک که مشتاقم به یک دست لباس شیک و از خوراکی ها آرزومندم به خوردن قیمه با ته دیگ ولی اگر نبود راضی ام به یکی دو سیخ شیشلیک.

الهی از دانشگاه بسیار دلتنگم و در کلاس درس همیشه گیجم و با دوابر قدرت شرق و غرب(باباو استاد)همیشه در جنگم ولی در ساعات تفریح بسیار زرنگم دروغ چرا؟!



مرا رها مکن....
ارسال در تاريخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 توسط الناز صرامی

چندی است که بیدار شده ام

نه از خواب، از غفلت ، از اندوه ، از تنهایی

مرا ببخش که تو را در لابه لای ذهن

 آشفته ام گم کرده ام

چه کودکانه دستت را رها کردم و در مرداب زندگی دست و پا زدم

و

چه بی رحمانه زندگی مرا از تو جدا کرده بود  ،

من چه غریبانه بدون تو  زیستم

و لحظه ای گمان نبردم که تو هستی....

از تنهایی گریستم،ناله سر دادم و لحظه ای گمان نبردم که تو کنارم هستی ...

معشوق من...

دستانم یخ زده است و پاهای تاول زده ام ،دیگر توان دویدن روی سنگلاخ های زندگی را ندارند،

بشکن!!!

در هم بکوب!!!

 بردار ،حایلی که میان من و توست...

قفس جسمم را نابود کن !!!

پرنده روحم مشتاق دیدار توست  !!!

خدایا...

چقدر به تو نزدیکیم و چقدر از تو دور!!!

                 خدایا ...

مرا رها مکن!

       من تمنای وصالت را دارم ...

خدایا ، دستانم را از گرمای وجودت گرما بخش

   خدایا

چگونه به آسمانی که دیگر پاک نیست، بنگرم و تو را با قداست اهورائیت ستایش کنم؟؟؟



ماندگارترین خاطره ی کارآموزی...
ارسال در تاريخ شنبه 9 اردیبهشت1391 توسط احمد منتظرالظهور

من اینورو بِکش خانوم دکتر اونورو بِکش! بِکش بِکشی بود کشیدنی!!
انگار خودشم میدونس کجا میخاد بیاد. واسه همینم هیچ عجله ای واسه بیرون اومدن نداشت! همون دنیای کوچیک ۲وجبی خودشو به دنیای بزرگ و بی انتها والبته بیمرام ما ترجیح میداد!

دیگه اگه تا الان حدس نزده باشد كه منظورم چیه واقعا یه سر به خودتون بزنید!
ماجراي امروز توي بيمارستان، اطاق عمل، عمل سزارين؛

طفلكي جا خوش كرده بود اون تو با التماس هم بيرون نميومد! لابد وقتي تو دل مادرش بوده درددلاي هرشب باباشو شنيده كه هي ميگفته...

بابايي الهی قربونت بشم تو كه هنوز نيومده پدر منو درآوردي؛ واي به اون روزي كه به دنيا بياي! لااقل بيا يارانمون بشه سه نفر شايد يذره وضعمون بهتر بشه!!
بابايي با اين وضع ماهم از به دنيا اومدنمون پشيمون شديم!
بابايي خدا نكنه وقتي بچه دار شدي گرفتاريات لذّت بچه دار شدنتو به كامت تلخ كنه.
بابايي خدا نياره اون روزو كه شرمنده ي بچّت بشي...

چون به دنيا چشم ها را باز كرد؛ اين جهان با گريه آغاز كرد...

دنيا به كامتان...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 روزي تو خواهي آمد از كوچه هاي باران
تا از دلم بشويي غــــم هـاي روزگــــاران...



ارسال در تاريخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 توسط محمد حاجیان



ارسال در تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 توسط محمد حاجیان
چقدر به موقع آمدید

داشتند انگ بی غیرتی و برچسب بی ولایتی بر شهرمان می چسباندند

مبارکتان باشد...

هر چند بی معرفتی بود ولی دوباره نمیخواهم گله کنم از رسانه هایی که در هفته ای که شهدا را در جای جای اصفهان تشییع می کردند،نامی از شهر شهید نبردند؛

چرا که شهید بالاتر از آن ست که  آنها را تنها متعلق به همین شهر بدانیم و استفاده کنیم از نامشان.

با این حال کاش رسانه های فرصت طلبی که در این مدت بی رحمانه بر ما تاختند می آمدند و

می گرفتند این صحنه های ناب را.



ببار آسمان، ببار
ارسال در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 توسط محمد حاجیان

چشمانت را ببند علی جان؛

یقین دارم عالم نیز تا به حال چنین فاجعه ای را نه به خود دیده است نه خواهد دید.در فاطمیه اولین مظلومیت بزرگ تاریخ اتفاق می افتد.فاطمیه قبل از آنکه از فاطمه بگوید از علی حرف ها دارد.

عجب دل داری مرد ،به خدا دارم در عمق بغض در گلو نهفته ات غرق می شوم.

حتی تصورش هم سخت است؛ پادشاهی در آغوش گوشه های غریب،شیری در بند گرگ های حقیر... سخت است وقتی می بینی فاتح درهای خیبر این بار در کنج کاشانه اش نظاره گر شکستن در کوچک خانه اش نشسته ست.

می دانم در وصف این فاجعه واژه ها نیز  به زانو در می آیند و تو تنها باید با نگاه مبهم و یتیم نوازت فرزندان خویش را تسلی دهی.ولی افسوس که از نگاهت عمق فاجعه پیداست و تمامی دردهایت عیان.و فرزندانت این ها را از چشمانت می خوانند و می فهمند. فرزندانت می دانند مادر که می رود پدر دیگر آن پدر همیشگی نیست.پدر از این پس گوشه ی قلبش غمی دارد چون کوه. و گمانم در این میان زینب نیز از صبر و سکوت پدر وام می گیرد برای مبادا! چرا که راه کربلا از مدینه می گذرد...

عجب دل داری مرد ،عجب سکوتی!

تو که سکوت می کنی بغض آسمان در هم می شکند...

ببار آسمان ،ببار جای تمام اشک هایی که علی نریخت و عقده ای شد در شبهای تار مدینه.

ببار آسمان، ببار  این مردم را گرد غفلت و فراموشی گرفته است. ببار آسمان ،این مردم در جواب خوبی آتش آورده اند در خانه دختر رسول خدا تا علی را به جرم سکوتی که حقانیتش را فریاد می زند ،خاموش کنند.

ببار آسمان آتش خانه علی دارد از شرم در خود می سوزد، بی زبان زبانه می کشد و التماس دارد که بباری تا فروکش کند...

ببار آسمان و پر کن  چاه تنهایی ها علی را قبل از آنکه دیدگانش پر کنند. 

اینها همه برگی از تاریخ نبوده است فاطمیه روزشماری از تکرار مکررات تقویم سالیانه نیست من اعتقاد دارم هنوز دارد در خانه علی می سوزد و ما نیز در این سوختن بی قصور نیستیم خدایا به مردان ما غیرت علوی و به زن های ما حجاب و حیای فاطمی عطا فرما.

"ما معتقديم عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسي تبر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آيه نور

سوگند به زخم هاي سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر مي گردد

  مهدي به ميان شيعه بر مي گردد"


  اللهم عجل لولیک الفرج



خدانگهدار...
ارسال در تاريخ چهارشنبه 30 فروردین1391 توسط مرتضی صادقی
دوستان و سروران ارجمند و گرامی و..................


خداوندبلند مرتبه را شاکر و سپاسگزارم که توفیق عطا فرمود که بعنوان قطره ای کوچک و ناچیز

در جمع زائرین خانه اش به سرزمین وحی عزیمت نمایم ،لذا ادب دوستی و حرمت رفاقت اقتضا

می کرد از تمامی شما گرامییان عزیز حلالیت بطلبم ، به دوستان خوبم رجاء واثق می دهم در

جای جای مناسک حج بیادتان خواهم بود و در درگاه ربوبی برایتان دعا خواهم کرد.

موفقیت و سربلندی روز افزون   شما دوستان گرامی را از درگاه باری تعالی خواستارم.



کمی مهربان تر....
ارسال در تاريخ سه شنبه 29 فروردین1391 توسط الناز صرامی

خدایا

از چه کسی جز تو آغاز کنم که تویی بهترین آغاز گر

اولین متن ارسالیم را با تو شروع می کنم که تا نهایت همراهم بمانی....

خدایا چقدر انسان ها درگیرند ، چقدر نا مهربان شده اند.

                  کمی مهر ببار، کمی عشق ببار ، کمی دل خوشی....

خدایا

چرا نامهربانی ،خیانت،نامردی ،جای عشق و وفاداری و مردانگی را گرفته است.

پس جای عشق کجاست؟

خدایا

به ما قدرت بخشیدن ،خندیدن و خنداندن عطا کن!

به یادمان آور که زندگی ارزش نامهربانی ندارد و ما وقتی برای پشیمانی نخواهیم داشت.

بیا کمی مهربان تر باشیم

آن زمان که از خشم لبریز شده ایم بیاد بیاور می توانی لبخند بزنی . فقط یک لبخند آن زمان که از ظلم رنجیدی لبخند بزن به یاد بیاور که تو لایق آرامشی ، لایق مهربانی  اگر دیگری مهربان نیست تومهربانی کن .کمی مهربان تر ، کمی آرام تر

 

 روزگاریست که  تمسخر جای همدری را گرفته است . دروغ به جایی راستی .

پس گفتار ، کردار و پندار نیک کجاست ؟!

کمی به این بیاندیش که برای چه آمده ای؟رسالت تو از آمدن در این دنیای خاکی چه بوده است؟!

تا به حال به این اندیشیده ایی که چرا تو برگزیده شده ای؟؟؟

چرا تو؟؟

کمی به طبیعت بنگر، به موسیقی خدا ، به آسمانی ترین واژه خدا ، "عشق"

عشق به زندگی ، به آسمان ، به طبیعت ، به دریا ، به هم نوع و مقدس تر از همه به خدا .....

کمی عشق بورز........

خدا کجای زندگی توست؟ آن را کجا می بینی ؟ در چه احساسش می کنی ؟ به همان نزدیک تر شو...

و برای دیگران تو یک همدرد باش نه اینکه تو هم درد باشی!!!

 به دنبال دلت باش

من که دلم را باید جایی این اطراف گم کرده باشم لای آن شب بو ها را گشتم ، پشت آن پیچک ها دلم را باید جایی این اطراف گم کرده باشم.

شاید قافیه ای شد برای شعر شاعری  یا گم شدن در نگاه خسته ای

پایت را بردار ، یافتم ...... دلم زیر پایت بود........... 

 



والعصر!
ارسال در تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391 توسط زهره طاهری

سلام

قصد ندارم تکرار مکررات کنم, گفتنی هایم را به نظر گفته ام, چند خطی خواندم از کتاب "اوپانیشادها", ارزنده ترین اثری  که معنویت هندو به عالم فلسفى تقدیم کرده, ساده نوشته شده بود...خیلی ساده! اما بس عمیق و دل نشین! فکر کردم شاید بد نباشد اینجا بنویسمشان.

«...

دو پرنده بر روی درخت زندگی نشسته اند: جیوا (روح فردی) و پروشا (روح متعال). پرندۀ روح فردی مشغول خوردن میوه هاست و وجود خداوند را فراموش کرده و پرندۀ روح متعال با مهربانی و صبوری منتظر نشسته که کی دوستش از خوردن میوه ها دست می کشد تا با هم پرواز کنند....  این تمثیل را شنیده اید اما فکر نکنید که او ناراحت است از ما. او از تماشای ما لذت می برد. او ناراحت نیست که چرا ما مشغول میوه خوردنیم. از اینکه ما به نعمتهایش مشغولیم کیف می کند...

اولین کاری که باید بکنیم این است که از خدا متنفر نباشیم!!! تعجب نکنید و نگویید که من او را می پرستم یا برایش نماز می خوانم؛ چطور از او بیزار باشم... حقیقت این است که ما واقعا او را دوست نداریم. فراموشش کرده ایم...

 اگر هیچ کاری نمی توانیم برای او بکنیم لااقل بگذارید او دوست ما شود. دوست او شوید. خدا بیشتر از اینکه دوست داشته باشد ما بنده هایش باشیم می خواهد که ما دوستش بشویم. مثل دوتا دوست....

همیشه زهر زود اثر می کند اما داروی تقویتی آرام و دیر. راه عشق ورزیدن به خدا  مثل محصولات غذایی طبیعی ست. غذاهای ارگانیک خیلی خوش قیافه و بزرگ نیستند. در عوض پرخاصیت و خوشمزه اند. میوه های هورمونی هرچند خوشگل و گنده اند اما بی مزه اند. مزۀ آب می دهند. نگران نباشید اگر کُندید. این مثل داستان خرگوش و لاک پشت می ماند. آن که کند می رفت اما مداومت می کرد برنده شد. به خودت فشار نیاور!

گیاه  با زیاد آب دادن گل نمی دهد. باید وقتش بشود. آب دادن دست شماست اما فصل دست شما نیست. باید بهار شود تا گل بدهید!!!

... »

همین و نه بیشتر! همین ها را اگر خوب می فهمیدم, درک می کردم و به کار می بستم حال و روزم شاید بهتر از این بود... این روزها عجیب پناه برده ام به والعصر...

«بسم الله الرحمن الرحیم

 والعصر* ان الانسان لفی خسر* الاالذین ءامنوا و عملوا الصلحت و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر*

صدق الله العلی العظیم»

خدایا! بندهای بیهودگی را گره های کور را از پای روح های دوران های ما بگشا! آمین!  

التماس دعا.

به شادی باشید و بزم و سرور.